نمی دانم شاید هم چندماه
معانی جدیدی به دایره المعارف مغزم اضافه شده اند
"فرزند" که تا پیش ازاین بودم و نداشتم
"مادر" که تا پیش از این داشتم و نبودم
"یک چیزی شبیه عشق" که ماههاست در من شکل گرفته و رشد کرده و اینک با حضور گرد و قلبمه پسرکم کامل شده ، "یک چیز ی شبیه عشق " آنگونه که تا پیش ازاین هرگز نداشتمش .
به نظرم "این نوع عشق" بینظیر است . "این نوع عشق" یعنی خودت را ، هرآنچه که داری ، در طبق اخلاص بگذاری و از آنسوی صداقت و از ماورای بی توقعی ، تنها ببخشی ، محبت و تجربه را ، تا او به بالندگی برسد .
من هرگز آدم پر توقعی نبوده ام در زندگی ، چه بسا به حداقل ها هم قانع بودم ، اما همانها هم ،در مواردی از من دریغ شد .
اما من فرق کرده ام ، من متوقع شده ام ، که هدف فرزندم است.
خودم ؟ نه ، به گمانم مدتهاست که از خودم را از یاد برده ام ، کی ؟ نمی دانم ، شاید انوقت که از یاد "او" رفتم .... شاید همراه با آن امواج بلند صوت ، که می رفت تا ابدیت ذهنم .... من هم رفتم ....
دیگر مدتهاست که زندگی برای خود را از یاد برده ام ، این روزها چه غریب است این جمله حامد بهداد که میگفت : "زندگی تنها چیزی است که ارزش مردن دارد ."
پسرکم را در آغوش میگیرم.... می خندد .... انگار که هیچ غمی نخواهد آمد ....