تبليغاتX
.
.
.
شنبه هفتم آذر 1388
...  
چند روزیست که مادر شده ام

نمی دانم شاید هم چندماه

معانی جدیدی به دایره المعارف مغزم اضافه شده اند

"فرزند" که تا پیش ازاین بودم و نداشتم

"مادر" که تا پیش از این داشتم  و نبودم

"یک چیزی شبیه عشق" که ماههاست در من شکل گرفته و رشد کرده و اینک با حضور گرد و قلبمه پسرکم کامل شده ، "یک چیز ی شبیه عشق " آنگونه که تا پیش ازاین هرگز نداشتمش .

به نظرم "این نوع عشق" بینظیر است . "این نوع عشق" یعنی خودت را ، هرآنچه که داری ، در طبق اخلاص بگذاری و از آنسوی صداقت و از ماورای بی توقعی ، تنها ببخشی ، محبت و تجربه را ، تا او به بالندگی برسد .

من هرگز آدم پر توقعی نبوده ام در زندگی ، چه بسا به حداقل ها هم قانع بودم ، اما همانها هم ،‌در مواردی از من دریغ شد .

اما من فرق کرده ام ، من متوقع شده ام ، که هدف فرزندم است.

خودم ؟ نه ، به گمانم مدتهاست که از خودم را از یاد برده ام ، کی ؟ نمی دانم ، شاید انوقت که از یاد "او" رفتم .... شاید همراه با آن امواج بلند صوت ، که می رفت تا ابدیت ذهنم .... من هم رفتم ....

دیگر مدتهاست که زندگی برای خود را از یاد برده ام ، این روزها چه غریب است این جمله حامد بهداد که میگفت : "زندگی تنها چیزی است که ارزش مردن دارد ."

پسرکم را در آغوش میگیرم.... می خندد .... انگار که هیچ غمی نخواهد آمد ....

 

یکشنبه سوم آبان 1388
به تویی که همیشه هستی ...  
این شبها پرم از دلشوره

پرم از بی پناهی

آنقدرکه نه سفارش گرفتن فیلمنامه خوشحالم می کند

نه تمرین تئاتر بایک کارگردان صاحب نام

و نه حتی تمام شدن اولین پروژه دات نت م.

حتی شیرینی اولین تجربه بازیگری حرفه ای جلوی دوربین هم خیلی زود از بین رفت

و جای خودش را داد به

حسرت حضور تو ... 

 

 

پ.ن:

 حسرت حضور تو

یا

حسرت دلی که جا ماند

نمی دانم

اما میدانم که

هرچه هست

  از

           خوبی

                          توست.

دوشنبه سی ام شهریور 1388
به من غم تزريق مي کني! ...  
اين شب عيدي مي خواهي خوشحالم کني ؟

اما نمي کني !

نه اينکه بد مي نوازي يا بد مي خواني ، که معتقدم اگر مناسباتي داشتي از خيلي هاي ديگر ، امروز بالاتر بودي .

به اين دليل که با خواندنت ، با نواختنت ، هر لحظه وجود فقر را يادم مي آوري

در اين بامداد سرد پائيزي ....زير باران .... در کوچه ما ....